تبليغاتX
راز شاد زیستن
راهکار هایی برای رشد آگاهی و شادتر زیستن و ( روانشناسی موفقیت )
 

به قول انگلیسی ها       " knowledge is power " و به قول فردوسی " توانا بود هر که دانا بود " .  

برای توانایی و دانایی تعاریف متفاوتی می توان ارائه کرد و از دید گاه های گوناگونی می توان به آن نگریست .   

  توان در فیزیک یعنی نیرو . یعنی انرژی و انرژی یعنی توانایی انجام کار . یعنی آنکه نیرو و توان داشته باشد می تواند کاری را به انجام برساند 

از سوی دیگر  دانایی یعنی دانستن یعنی دانش و دانش نیز انواعی دارد .  

  دانش فیزیکی و دانش روانی و دانش معنوی و البته برخی هم به جای گرد آوردن دانش فقط اطلاعات جمع می کنند . و این با دانستن متفاوت است .

   خب شاید بتوانیم اینچنین نتیجه بگیریم که دانش فیزیکی توان فیزیکی ما را افزایش خواهد داد و ما را قادر خواهد ساخت که تاسیسات و اختراعاتی اینچنین بنا کنیم .

بشر اکنون در اوج دانش و تکنولوژی به سر می برد .

 دانش روانی نیز توان روانی و ذهنی ما را بالا  می برد و ما از لحاظ عاطفی و احساسی و ذهنی متعادل تر و متوازن تر خواهیم شد .

با شناخت بیشتر بخش عاطفی و روانی خود توان بیشتری در هدایت و کنترل زندگی و روابط خود خواهیم داشت و قادر خواهیم بود شاد تر و موثر تر زندگی کنیم .

 اما دانش معنوی یا شناخت که البته نباید با مذهب یا اخلاق اشتباه گرفته شود نیز به ما نوعی توان و نیرو می دهد و ما بواسطه این نیرو قادر به انجام کاری خوا هیم بود

 به نظر من دانش فیزیکی و روانی ما را فقط در همین مقطع از زندگی یعنی از تولد تا مرگ یاری می کنند اما دانش معنوی باعث رهایی ما از چرخه مرگ و زندگی خواهد شد و ما را در سراسر حیات روحانی ( معنوی ) یاری خواهد کرد .  باز هم تاکید می کنم حیات معنوی یا روحانی را با زندگی مذهبی یا اصول اخلاق اشتباه نگیرید . روحانی بودن در اینجا با مذهبی بودن یکی نیست

 دانش فیزیکی همچون چراغی است که فقط مقابل پای ما را روشن می کند و دانش روانی کمی از محیط اطراف را هم روشن می کند اما دانش معنوی خورشیدی است که همه هستی ما را نور افشان کرده و کم کم ما را از تاریکی زندگی جسمانی می رهاند .

 بشر به خیال اینکه دانش زمینیش چراغ راه اوست به آن دل خوش کرده . این به مانند رانندگی در شب است که چراغ های ماشین ما فقط مقابل ما را روشن می کنن و شاید بتوان گفت دانش روانی مانند رانندگی در خیابانی است که چراغ های زیادی آن را روشن کرده و به کمک چراغ های  ماشین آمده اند . اما دانش معنوی رانندگی در نور خورشید است .

   این به معنی انکار دانش نیست بلکه فقط یک مقایسه است .

    در پست های بعدی این بحث را ادامه می دهم .

    فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:50  توسط فرهاد داودی  | 

نامه ای به خدا

 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته
شده بود

 
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.

 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.

 عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند . مضمون نامه چنین بود :


خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و
روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند .

 

منبع : یک دوست  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:19  توسط فرهاد داودی  | 

حل مسئله به دو روش امريكايي و روسي

 

هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند.

  (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.)

براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و درنهايت آنها خودكاري طراحي‌كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد.

  روسي‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند:    

آنها از مداد استفاده كردند!

     اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است؛    تمركز روي مشكل يا تمركز روي راه‌حل. مشكل نوشتن در فضا و راه‌حل نوشتن در فضا با خودكار.

    ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

   البته قطعا برای روسها ۱۲ سال طول نکشیده تا متوجه شوند با مداد می توان در فضا نوشت  و حتما امریکایی ها هم خیلی زود تر از آن ۱۲ سال متوجه شده اند که با مداد هم می توان در فضا نوشت و باز هم البته تلاش برای حل مشکل منجر به اختراعی بهتر و مفید تر شده اما اگر از یک دید گاه دیگر به این داستان نگاه کنیم نکته آن را که در آخر داستان هم گفته شده است در خواهیم یافت .... یعنی به جای تمرکز بر مشکل بر خواسته ی خود تمر کز کنیم

  در کل تمر کز ما بر هر چه باشد به همان سمت و سو کشیده می شویم تمر کز بیش از حد نیاز بر مشکلات  ما را بیشتر و بیشتر در گیر آنها خواهد کرد و عدم توجه و صرف احساس نسبت به مشکلات و ناملایمات کم کم آنها را مثل گیاهانی که نور و آب دریافت نمی کنند خشک خواهد کرد .

 البته برای حل یک مسئله باید صورت مسئله را هم در نظر گرفت اما این بدان معنی نیست که ما احساسات خود را نیز درگیر صورت مسئله کنیم و غم و غصه مشکلات خود و جهان را بخوریم . ما صرفا مشکل را بر رسی می کنیم و سپس از کنار آن گذشته و به سراغ راه حل می رویم و تمر کز خود را روی هدف و خواسته خود می گذاریم .

 فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:35  توسط فرهاد داودی  | 

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو " شام آخر "  دچار مشکل بزرگی شد : می بایست " نیکی " را به شکل عیسی و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر کند . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

 روزی در یک مراسم همسرایی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ، اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

 

کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند ، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند  ، نسخه برداری کرد.

 

وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی از سرش پریده بود ، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید ، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید : کی؟! گدا گفت: سه سال قبل ، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر از رؤیایی داشتم ، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!

 

می توان گفت  : "نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند." 

 

پائلوکوئیلو

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:14  توسط فرهاد داودی  | 

 

سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات به حدي ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت
:
_
پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت کرده است؟
_ من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد بکند
.
پيشکار گفت
:
_
اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ خوبي براي شما خواهند داشت
.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد
:
1_
بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
2_ مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
3_ مهم ترين کار چيست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب هاي خود را براي ساطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد
.
پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد
.
پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند
.

                                     ******************************
حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد
.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکيم گفت
:
_
اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم
.
حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه  نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد
.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت
:
_
حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم
.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از حکيم پرسيد
:
_
من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد، بگوييد تا به قصر برگردم
.

                                      
در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن تميز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت
:
_
مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد
.
سلطان با تعجب پرسيد
:
_
چرا اين تقاضا را ميکني؟
و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد
:

                                     *********************************
_
شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد. وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد
!
سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند
.


سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد
.
پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت
:


_
اما شما جواب هاي خود را گرفتيد
!
پادشاه با تعجب پرسيد
:
_
کي؟ چگونه؟
_ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود
.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود.

به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت اين شخص انجان دهيد.

مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است.
سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:32  توسط فرهاد داودی  | 

آنکه شنید ، آنکه نشنید...    

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است...

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.

    
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. 
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...    

 ابتدا در فاصلۀ 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید ، همین کار را در فاصلۀ 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.      

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیۀ شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصلۀ ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.     

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: 

 عزیزم ، شام چی داریم؟  جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:  عزیزم شام چی داریم؟
و همسرش گفت:    

 مگه کری؟!  برای چهارمین بار میگم: خوراک مرغ      

حقیقت به همین سادگی و صراحت است.

مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم ، در دیگران نباشد ؛ شاید در خودمان باشد...      

 

منبع : سایت یک دوست :        

 http://mmodaber.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:22  توسط فرهاد داودی  | 

 

در مورد اعتماد به نفس حرف های مفید زیادی زده شده . شاید چیزی که می خوام بگم متفاوت باشه و شاید هم برای بعضی ها تکراری .

خیلی پیش آدم هایی رو می دیدم که  انگار اصلا ضعف اعتماد به نفس ندارن . خیلی راحت پرخاش و بی ادبی می کردند . صداشون رو راحت بالا می بردن و هر وقت لازم بود در گیر می شدن . راحت شوخی می کردن بدون اینکه نگران این باشن که دیگران در موردشون چی میگن یا چی فکر می کنن .

 در مقابل آدم هایی هم بودن که دائم سعی می کردن با ادب باشن و مراقب حرف زدن و رفتارشون باشن مبادا دیگران نارارحت بشن . وبراشون خیلی مهم بود دیگران در موردشون چی میگن یا۶ چی فکر می کنن . به نظر می رسید اعتماد به نفس در این افراد پایین و شکننده بود .

بعد ها متوجه موضوعی شدم که تونستم اون رو به قضیه اعتماد به نفس هم تعمیم بدم .

مثلا ما دو جور جنون داریم جنون زیر عقل و جنون بالای عقل . اولی همون دیوانگیه یعنی آدم عاقل نیست یا از عقلش نمی تونه درست استفاده کنه  مثلا بچه ها نمی تونند درست از عقلشون استفاده کنند . بعد عاقل می شه یعنی از عقلش خوب استفاده می کنه.

اما در عرفان یک مرحله دیگه هم داریم که آدم عقل رو پشت سر میزاره و به ابزاری میرسه که خیلی از عقل قوی تر و کارآمد تره . شاید بشه اسمش رو عشق گذاشت .

و یا مثلا در بحث آرامش هم می توان سه  مرحله قائل شد  اول آرامش قبل از طوفان بعد هم طوفان و سپس آرامش بعد از طوفان .

مثلا فردی زندگی خوب و آرامی دارد تا یک روز یک اتفاق مثل جنگ یا یک زلزله یا یک سرقت یا بیماری یا فوت یکی از عزیزان یا هر اتفاق دیگری این آرامش را بر هم میزند و زندگی شخص دستخوش طوفان و آشفتگی می شود . حالا او باید مبارزه کنه و اگر  بتوانه شرایط را کنترل کنه به آرامشی با ثبات تر از قبل می رسه و این آرامش بعد از طوفانه و اینبار کمتر چیزی می توانه اونو آشفته کنه .

این دسته بندی رو میشه به موارد دیگه هم تعمیم داد  مثلا در مورد اعتماد به نفس .

یک سری آدم ها مثل کرم می مونن اونها از اینکه کرم هستند ناراحت نیستند اما بعضی ها که فهمیدن پروانه بودن خیلی بهتر از کرم بودنه دچار ناراحتی و ضعف اعتماد به نفس می شن و در پیله خودشون فرو می رن اما اگه به حرکت و رشد خودشون ادامه بدن به زودی به پروانه ای زیبا تبدیل می شن .

اعتماد به نفس یک احساسه و احساسات انسان تحت تاثیر مستقیم تصاویر بیرونی و ذهنی هستند . تصویر ذهنی فرد از خودش و از زندگی روی احساس او اثر میزاره و اگه تصویر و تعریف خوبی از خودش نداشته باشه اعتماد به نفسش هم ضعیف میشه .

حال ریشه تصاویر و تعاریف ذهنی در کجاست ؟ در شناخت و اعتقادات و جهان بینی ما .

پس اگر تعریف ما از زندگی و جهان بینی ما و شناخت  و آگاهی ما دچار ضعف باشه تصویر ذهنی ضعیفی از خود خواهیم داشت و در نتیجه احساس خوبی به خودمون نخواهیم داشت و اعتماد به نفس ما هم ضعیف و متزلزل میشه

مثلا  اگر شما هم دنیا را یک کلاس آموزش و محلی برای رشد و تعالی بدونید دیگر بابت اشتباهات و ضعف هاتون خودتون را سر زنش نخواهید کرد چون می دونید فقط از طریق تجربه کردن زندگی و آموختن از اشتباهاته که می شه رشد کرد و به هدف زندگی نزدیک شد .

اونوقت  به جای احساس گناه احساس مسئولیت خواهید کرد و هر گز خود را سر زنش نخواهید کرد .

اونوقت خودتون رو با دیگران مقایسه نمی کنید که مثلا فلانی از من بالا تره بلکه به سادگی خواهید گفت که فلانی از من جلو تر ه من هم اگر حرکت و رشد کنم به جایی که باید برسم خواهم رسید .

البته باز هم تاکید می کنم که منکر تاثیر شرایط محیطی مثل خانواده و جامعه و وضع مالی نیستم اما توان انسان همیشه بر تر از شرایط محیطی است .

به نظر من اینکه کجا هستیم چندان مهم نیست مهم این است که از حرکت باز نایستیم .

اگر اجازه دهیم معیار های ارزش گذاری اجتماع به ما تحمیل شود آنوقت خودمان را هم با همان معیار ها ارزش گذاری خواهیم کرد و این مقایسه ممکن است یا اعتماد به نفسی کاذب به ما بدهد و یا برعکس اعتماد به نفس ما را در هم شکند .

 اگر دوستان در این مورد مطلی بیشتری دارند یاسوالی دارند خوشحال میشم در همین صفحه مطرح بشه

شاد و پیروز باشید

 

فرهاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:24  توسط فرهاد داودی  | 

 

سلام دوستان .

بالاخره فرصتی دست داد تا بعد از دو ماه سری به اینترنت بزنم.اینبار کمی از تجربیات خودم می نویسم .

به نظر من به جای اینکه سعی کنیم زندگی و جهان هستی رو کنترل کنیم بهتره سعی کنیم با اون هماهنگ بشیم . البته به این منظور باید بتونیم ذهن و عواطف خودمون رو کنترل کنیم .

هماهنگی هنر بزرگیه . در بعضی فلسفه ها از این هماهنگی به عنوان عشق و گاهی تسلیم یاد شده .

این ممکنه اول به نظر ایستا (پسیو یا غیر پویا ) بیاد اما برعکس به دست آوردن چنین هماهنگی نیاز به پویایی و حرکت داره . مثل دو چرخه سواری که برای حفظ تعادل خودش باید حرکت کنه .

در سالهای گذشته در اکثر اتفاقاتی که برام افتاده حضور یک شعور برتر رو حس کردم .

هر وقت کارم رو از دست دادم بعد از مدتی یک کار بهتر به دست آوردم . هر وقت مشکلی پیش اومده رشدی هم وجود داشته و راه حلی هم براش پیدا شده .

دیگه کم کم نسبت به این مسئله که اتفاقات رو به دید مثبت نگاه کنم شرطی شدم .

انگار یه قانون نا نوشته هست که میگه اگه مدتی کار ها خوب پیش نرفت نگران نباش به زودی همه چی مرتب میشه .

اگه مشکلی پیش اومد کمی صبر کن راه حلی پیدا میشه . البته صبر پویا نه صبر ایستا .

صبر کردن به معنی دست روی دست گذاشتن و کاری نکردن نیست بلکه ما باید بدون اینکه احساسات خود را درگیر کنیم یا تقلای بیهوده کنیم فقط کاری رو که لازمه انجام بدیم . اگه به نشونه ها توجه کنیم مسیر درست رو پیدا خواهیم کرد .

خلاصه اینکه زندگی به من ثابت کرده که اگه بهش گوش بدیم و باش هماهنگ باشیم ما رو به سلامت پیش می بره .

چند روز پیش داشتم دو تا کامپیوتر جدید رو برای آموزشگاه آماده می کردم و کلی نرم افزار و برنامه روی هار د ها کپی کردم اما بعد متوجه شدم یکی از سی دی ها ویروسی بوده . یه ویروس به نام نیو فولدر و یه عالمه ویروسهای دیگه . این ویروس اجازه نمی داد رو سیستم آنتی ویروس نصب کنم و پنچره رو می بست .هارد به هارد هم کردم اما هارد دوم هم ویروسی شد .

وارد جزئیات نمی شم اما یکی دوروز مدام راه حل امتحان می کردم . نمی خواستم هارد رو فرمت کنم چون خیلی براش زحمت کشیده بودم

بالاخره یه آنتی ویروس خوب پیدا کردم و بدون نصب دوباره ویندوز یا فرمت کردن هارد مشکل حل شد.

درد سر زیادی کشیدم اما چیز های زیادی هم یاد گرفتم .مثلا یکی دو تا ویروس جدید رو شناختم . یه آنتی ویروس توپ گیر آوردم و یه آشنا پیدا کردم کردم که تو این زمینه ها میتونه کمک کنه و کلی چیز جدیدهم راجع به کامپیوتر و ویروس ها یاد گرفتم .و بر عکس چیزی  که تمام خدامات کامپیوتری ها بهم گفتن بدون نصب دوباره ویندوز یا فرمت کردن هارد تونستم کامپیوتر ها رومرتب کنم .

مسائل کوچیکی مثل این در زندگی روز مره ما زیاد رخ میدن و شاید به نظر خیلی مهم و جدی نیان اما زندگی مجموعه ای از همین درسهای کوچیک و گاه بزرگه

شاد و پیروز باشید .

فرهاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 9:58  توسط فرهاد داودی  | 

 

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون

بر این باورند که یا راهی خواهند یافت

یا راهی خواهند ساخت .

منبع :اینترنت

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 17:46  توسط فرهاد داودی  | 

 

تا حالا چند بار با دیدن یک فیلم سینمایی گریه کردیم یا خندیدیم ؟

احساسات ما می تونن تاحدی یا شدیدا" با صحنه های فیلم درگیر و همراه بشن و این درحالیه که ما می دونیم این تصاویر واقعی نیستن و هیچ اتفاق خوب یا بدی برای هنرپیشه های این فیلم نیفتاده .

خوندن کتاب هم کما بیش همین تاثیر رو روی عواطف ما داره .

می خوام به این نتیجه برسم که عواطف ما شدیدا تحت تاثیر تصاویر ذهنی ما و نیز تصاویر جهان بیرون و همچنین تحت تاثیر دیدگاه ها و باور های ما هستند.

تصویری که از جهان اطراف و از خود در ذهن می سازیم تعیین کننده خوب بودن یا بد بودن احساس ماست .

وقایع به خودی خود خوب یا بد نیستند این ما هستیم که انتخاب می کنیم که یا اتفاق خوب باشد یا بد .

یک مثال از کتاب تفکرزائد نوشته محمد جعفر مصفا می زنم .

دو کودک بر سر یک اسباب بازی دعوا می کنند . رهگذر اول به بچه بزرگتر که بچه کوچکتر را می زند می گوید " ای بچه بی ادب بی گذشت . ای پر رو "

و رهگذر دوم می گوید " آفرین به تو که شجاعی و از حق خودت دفاع می کنی . در اینده کسی نمی تونه حق تو را بخوره "

البته هر رهگذر دیگری می تواند نظر متفاوتی داشته باشد .

داستان پیر مردی که اسبش فرار کرد را به یاد دارید؟ مردم به اوگفتند که خیلی بد شانس است اما او گفت از کجا می دانید این واقعه بد شانسی است ؟

چند روز بعد اسبش با یک اسب وحشی زیبا برگشت و همه به او گفتند تو خوش شانس هستی اما او باز هم گفت از کجا می دانید ؟

پسرش سوار اسب وحشی شد و افتاد و پایش شکست و باز مردم گفتند که بد شانس است و پیر مرد دو باره همان جواب را تکرار کرد . چند روز بعد ارتش برای سرباز گیری به آن شهر آمد و همه جوانان را برد بجز فرزند پا شکسته پیر مرد را و باز همسایه ها آمدند و گفتند که تو خوش شانس هستی و .............

شاید در ذهن ما کلا این گونه جا افتاده که سختی و از دست دادن یعنی بد شانسی و در این صورت ما باید ناراحت شویم و راحتی و به دست آوردن یعنی خوش شانسی و خوش بختی و در این صورت باید خوشحال شویم .

مثال های زیادی می توان زد .اما در کل به این دقت کنید که چگونه برداشت های ما از قضایا و اتفاقات مستقیما روی احساس ما اثر می گذارند .

نکته مهم این است که هر اتفاقی و موقعیتی یک واقعیت است اما برداشت ما ازآن یک انتخاب است .

می توانیم برداشتی مثبت داشته باشیم و یا برداشتی منفی

ما می توانیم  بر این عادت غلبه کنیم که نا خوداگاه و به صورت خود کار مشکلات و سختی ها و اتفاقات نا مطلوب را برچسب بد بزنیم  . حد اقل می توانیم بی طرف بمانیم و ببینیم عاقبت کار چه می شود .

و بهتر آن است که حتی سختی ها و بد شانسی ها را نیز خیر و صلا ح بدانیم و معتقد شویم که گاه یک اتفاق به ظاهر بد می تواند ما را به مسیر بهتری هدایت کند یا جلو اتفاقات بد تر را بگیرد .

پس اگر افسرده یا ناراحت و ناراضی و یا عصبانی و ناخوشنود هستیم . اگر احساس خوشبختی نمی کنیم اگر حس اعتماد به نفس در ما وجود ندارد و ده ها اگر دیگر ریشه آن را باید در تصاویر ذهنی و باورهای خود جستجو کنیم نه در اتفاقات یا موقعیت های بیرونی .

 

راستی دوستان من ممکنه تا دو ماه دیگه نتونم زیاد آپ کنم اما قول می دم دو ماه دیگه مثل قبلا دوباره با مطالب تازه با شما باشم .

با سپاس .

فرهاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:14  توسط فرهاد داودی  |